سري به نيزه بلند است در برابر زينب
خدا کند که نباشد سر برادر زينب
نه قوتي نه تواني ميانه آن همه دشمن
نه مرهمي که نشيند به قلب مضطر زينب
ز حيرتم که چرا عالم ز هم نمي پاشد
به روي نيزه نشسته تمام باور زينب
نمانده تن که نلرزد نمانده دل که نسوزد
مگر ز قتلگه آيد صداي مادر زينب
