مترسكها دروغ نميگن
رسول اكرم فرمودند : دروغ فسق ودروغگو فاسق است، دروغ مخرب ايمان است و دروغگو تخم کينه درسينه ها مي کارد. دروغ فراموشي مي آورد.
دروغگو، دروغ نميگويد مگر به سبب حقارتي كه در نفس خود دارد. از دروغگويي بپرهيزيد،در موردي كه گمان ميكنيد نجات شما در دروغ گفتن است، بدانيد كه اشتباه كردهايد و هلاك شما در دروغ است.
جهت اطلاع ؛ به تحريف واقعيتها هم ميگن دروغ ، به كتمان كردن واقعيتها هم مي گن دروغ، به تو هم كه دروغ ميگي مي گن دروغگو، به همه اونايي هم که دروغ مي گن، مي گن دروغگو
مترسكها توهين و دهن كجي نميكنند
پيامبر(ص) روزي در بيابان خشك و بيآب و علفي توقف كرد و به اصحاب فرمود: برويد براي آتش خاشاك بياوريد. اصحاب گفتند: يا رسول ا...(ص) خاشاك پيدا نمي شود. پيامبر فرمود: هركس به اندازه اي كه مي تواند هر چند كم، جمع آوري كند. هركس مقداري يافت و روي هم انباشت تا پشته اي پديد آمد. «سپس فرمود: گناهان نيز اين گونه جمع مي شوند؛ پس از گناه كوچك بپرهيزيد.
مترسک ها نمي لغزند
ابوحنيفه روزي از کوچه اي ميگذشت که سطح آن يخ زده بود کودکي را ديد که مشغول بازي بود به او گفت مواظب باش نلغزي چون به زمين ميخوري و صدمه مي بيني.
کودک گفت: شما مواظب باش که نلغزي زيرا اگر تو بلغزي جماعتي پشت سر تو مي لغزند و نابود مي شوند.
مترسک ها ادعاي آدم بودن ندارن
از همان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت...... مرده بود
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت ....
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاکي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است ...
من که از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناري در قفس
از غم يک مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم ...
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميکنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميکنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان ميکنند ...
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويري سوت و کور
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است
(استاد فريدون مشيري)

ميدوني مترسك به كي ميگن ؟