شماره ناشناس ...........
گفتم بله
گفت سلام خانوم خدائي ؟
گفتم بفرمائين ؟
گفت حالتون خوبه من مجيدي هستم .
در کش و قوس و به خاطر آوردن بودم که ادامه داد؛ برادر مهديه خانوم
به جا آوردم .
حالتون خوبه؟ مهديه خانوم خوب هستن؟ (اما همچنان گنگ بودم که کارش چيست؟)
گفت : از روي گوشي خواهرم يکي يکي با دوستانشون تماس مي گيريم. حقيقت اينکه خبر داشتين ايشون باردار بودن؟
گفتم بله
گفت خدا به ما يه آ سيد محمد باقر داده کمي مکث کرد و ادامه داد : حالا آ سيد محمد باقرش هست اما خودش نيست .......
نخواستم بشنوم اما نشد گفتم بله ؟؟؟؟؟؟
گفت آسيد محمد باقرش هست اما خودش نيست
.............................................
گفتم يعني چي ؟ گفت ايشون فوت کردن .
هيچ کلمه اي به ذهنم نمي آمد. انگار خالي شده بود از کلمات. انگار تا به آن لحظه هيچ وقت حرف نزده بودم.
فهميد ..................
ادامه داد فردا ساعت 9 صبح تشييع جنازشون از کنار مسجد امير هست.
باز هيچ نگفتم. اين بار مي توانستم اما بغض نمي گذاشت. گفت ببخشيد خداحافظ .
هنوز گوشي در دست، مانده ام حيران . مگر مي شود ....................................
اشک همچنان، بي اجازه روان است...........