خانه - يك پله مانده به انتهاي پله ها
روزي روزگاري از يك نفر پله سقوط كرديم. ارتفاع سقوط كم بود اما شدتش بسيار. به روي خودمان نياورديم اما پايمان بدجور به روي خودش آورد فلذا ورم نمود اين هوا . ترجيح داديم شرفياب شويم خدمت دكتر گرانمايه جناب آقاي دكتر دينا…. تا مداوايش كناد.
مطب حضرت دكتر دينا……
بعد از سه ربع چلاندن پاي بيچاره ما گفت ضربه ديده. گفتيم دكتر خداي ناكرده استخوانمان در نرفته باشد با خشم ورندازمان كرد و گفت دختر جان اگر در رفته بود كه نمي توانستي راه بروي . گفتيم دكتر جان محض راحتي خيال عكسي چيزي؟؟؟ گفت خير نيازي نيست دو هفته آينده مداوا مي شود. ما هم باور كرديم و به دستور ايشان كه بستن مچ بند آتل دار بود عمل نموديم
سه هفته بعد (21 روز بعد)
عيد بود و ما خانه نشين پايمان همچنان ورم داشت علاوه بر آن درد هم داشت

گفتند اكبر آقا قصاب دكتر خوبيست!!!!!! ترس داشتيم اما چاره نداشتيم. لذا قبول نموديم. انتظار داشتيم وارد يك قصابي بشويم و يك فروند انسان به استقبالمان بياد با يال و كوپال به ابعاد دو متر در يك متر و بيست سانت اما بهتر بود از اين خانه نشيني. لذا عازم شديم و پرسان پرسان رسيديم
مطب دكتر اكبر آقا قصاب

…..مممممممممممممممممممممممماااااااااااااااااااااااااااااااااااا حياطي به اندازه اتاق 12 متري سر پوشيده سونا و جكوزي هم نداشت. اما تا دلتان بخواهد آدم دست و پا خرد شده و عكس از اعضاي در رفته و شكسته در دست در انتظار، داشت. ما هم به پيروي اسم نوشته و نشستيم. در همين حين ناگهان فرياد جيغي از درون آمد . سفت چادر مادر را چسبيديم و گفتيم ننه بيا برويم من خوفناكم . فرمودند بشين مادر شما چيزيت نيست كه ضربه ديده پات . نگاهي به پدر انداختيم كه داشت به رنگ و روي پريده ما مي خنديد. خواستيم مسلط باشيم كه جيغي ديگر ….

(اي بابا اين خانوم با اين جيغاش كل مريضا رو مي پرونه كه) ما كه نگفتيم اين آقاهه گفت . القصه آوايي جانگداز ما را صدا كرد. همچنان گوشه چادر مادر به دستمان چسبيده بود كه وارد شديم. هر چه به بالاي سرمان نگاه كرديم هيچ آقايي در ابعاد ياد شده نديديم لذا سرمان رو اندكي مايل به جلو كرديم ديديم ااااااااا

آخي اين اقاهه چه مهربونه كوچولو و پير و نحيف (ببخشيد) پايمان را به سختي از به اصطلاح كفش خارج كرده و جوراب را در آورديم…… نگاهي ما انداخت و گفت اين چه وقت اومدنه سه هفتس اين استخون در رفته ممممماااااااااااا …… يا حسين شهيد ، يا امام رضاي غريب ، يا ائمه اطهار، يا ……. يا خدا بي زحمت كمك …. دنباله روسري را در دهانمان جا داديم و چشمانمان را بستيم آقاي دكتر اكبر آقا قصاب پس از ماساژ به مقدار كافي در حركتي ضربتي استخوان در رفته را به جايش هدايت نمودند دستشان درد نكند . ولي شهامتي داشتيم ما
خلاصه انكه به خانه برگشتيم و به توصيه آن حضرت اقدام به بستن محل مذكور نموديم با روغن زيتون. ولي خدائيش دردش كم شد و شكر ايزد يكتا درست شد انگار …..
بعد از دو هفته كه كم كم راه مي رفتيم و كار ميكرديم دلمان خواست كمي حال اين اقاي دكتر دينا…. را جا بياوريم به همين نيت پاك از منزل خارج شده و به مطب ايشان رجوع نموديم
مطب حضرت دكتر دينا…… (قسمت دوم)
وارد اتاق شديم. سلامي كرديم و با كمال تعجب ديديم ما را كمي تا قسمتي شناختند. فرمودند پايتان خوبست گفتيم تازه بهبود يافته به لطف اكبر آقا قصاب مهربان. فرمودند به لطف كي ؟!؟!؟!؟!؟! گفتيم آقاي دكتر شما فرموده بوديد ضربه ديده بعد دو هفته خوب خواهد شد انشاءالله اما بعد از سه هفته هم نشد ولي ايشان فرمودند دو هفته آينده مي تواني راحت راه بروي انشاءالله كه شد . خشمناك نگاهمان كرد و گفت خير اين استخوان در نرفته بود ببين و پايمان را خم كرد …… ناچارم اعتراف كنم كه كم آوردم در مقابل استقامت اين رو …. روي عالي پر

آخرش اينكه داداش ….. خلاصه آنكه برادر كلا قصابها خوب انسانهايي هستند حتي اگر در هيبت قصاب نباشند.